تبليغاتX
 ناله های تنهایی من

خداحافظیییییییییییییییییییییییی

سلام به همه ی دوستای عزیزم که این چند وقت با من بودن و من و حرفای منو تحمل کردن و با من همراه بودن از همتون ممنونم که تا این جا با من و نوشته هام اومدید ….

ازتون ممنونم به خاطر تک تک حرفاتون دلداریاتوم نصیحتاتون شوخیاتون ….به خاطره همه همه ممنونم…..

دلم میخواست بازم براتون مینوشتم اما دیگه نمی تونم راستشو بخواین دلی که دیگه عاشق نباش خوب نمیتونه بنویسه دستم اصلاً تو این چند وقت به قلم نمی رفت هر کاری میکردم دیگه مثل قبل نمیتونستم بنویسم …..

اگر چیزی می نوشتم که بوی غم بوی کینه بوی نفرت بوی نم اشک میداد به دل نگیرید چون توو دلم هیچی نیست….

دیگه وقت رفتن…از همه ی کسایی که این چند وقت کامنت میذاشتن و من بهشون سر نزدم واقعاً معذرت میخوام …..راستشو بخواین حتی حوصله ی باز کردن وبلاگ خودمم نداشتم…اگر بهم بگین بی معرفت بهتون حق میدم بازم میگم شرمنده ام..

خوب دیگه همه ی این حرفارو زدم که آخرش بگم خداحافظ آخرش بگم خداحافظ عشقم خداحافظ دوستای عزیزم آخرش بگم خداحافظ وبلاگم خداحافظ شبای عاشقی خداحافظ قلمم خداحافظ زندگی مجازی خداحافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ

 

  گیرم بازم بیایو از عاشقی بخونی

     گیرم تا دنیا دنیاس بخوای پیشم بمونی

         روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود

             منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود

                 میای بیا ولی حیف،حیف دیگه خیلی دیره

                     حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره

                         کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم

                            بازم میگم بدونی منم خدایی دارم

                                برگشتی امّا انگار تو باختی توی بازی

                                     غرورتم شکستن به چیت داری می نازی!!!!


 

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:53 موضوع | لینک ثابت


به خدا قسم دلم ازت صاف مثل آینه

اگه حرفام بوی غم میده .....اگه حرفام بوی کینه میده....اگه دلم پر از تموم این زمونه ......اگه خسته ام از همه ی آدمای دنیا....به خدا دسته خودم نیست تو دلم هیجی نیست......نه کینه نه دشمنی و نه حس انتقام.

وقتی دارم می نویسم دلم صاف از تو وقتی دارم از تو میگم با این که دیگه رنگ لبخند رو لبم نیست.....اما میشه جای لبخند شوری اشک روی لبهام حس کنم...

شوری اشک رفتن تو از این دل بی سر و سامون از این  قلب شکسته که هنوزم به امید تو میزنه....که هنوزم وقتی به صدای تپشش گوش میدم فقط یه چیزی میشنوم ......اسم قشنگ تو رو ..............هک شده تو تمام وجودم

من هنوز انقدر پست نشدم انقدر حیوون نشدم که بخوام کسی رو که برام حتی از پدر و مادرم عزیز تر به باد فراموش بسپارم ازت توی این دل حقیرم کینه بگیرم...

منم یه آدمم .....یه دخترم.....کسی که اولین بار طمع عشقو با چشمای تو تجربه کرد...

با حرفای تو بزرگ شد ...لحظه لحظه ی زندگیمو با تو بودم شب و روزم فقط یه اسم بود و بس

تمام رویاهام ....تمام آرزوهام ....تمام حرفام....تمام نوشته هام....تمام دقایقم چیزی نبود به جز آرزوی داشتنه تو....

اما حالا میگی که من با این همه سرشار بودن از تو و حس با تو بودم میتونم ازت کینه داشته باشم...

نه عزیزم من میگم تو منو بزرگ کردی با حرفات با کارات بزرگم کردی ازت ممنونم....ازت ممنونم ...ازت ممنونم...

ببین هنوز وقتی اسمت میاد این روح خاموش من بازم گرم میشه بازم حس گرمای دوست داشتن تو میاد تو رگاش بازم یادش میاد که آدم یادش میاد که زنده اس.......یادش میاد که باید دست به قلم ببره تا برات بنویس مثل قدیماااااااا نوشته هامو یادت میاد  هنوزم داریشون.....چند سال دیگه اگه دیدی روی این کره ی خاکی کسی نیست که برات بمیره و جونشو فدات کنه .....برو سراغ نوشته هام فکر کنم اون موقع امیدوار بشی و یادت بیاد که یکی حتی اگرم زنده نباش به یادت و هر شب قبل خواب به یاد تو میخوابه و برات از خدا بهترن ها رو میخواد و هر روز صبح برات از خدا یه روز پر از سلامتی میخواددددددددد..........

پس نگو که مینا با این دل حقیرش میتونه از تو که بهترینی کینه داشته باشهههههههههههههههه.

دلم میخواست برات همینجوری بنویسم تا واقعاً باورم کنی اما این دست لامصب دیگه نمیکشه.

 

اسم من از یاد تو رفت ای آنکه در آینه ای این چهره ی خسته منم

این آه سینه سوز من دیوار سرد فاصله اس بین من و هم سخنم

فریاد من سکوت تو لب تو بازو بی صدا

عروسکی به شکل من غریبه اما آشنا

نگاه مات تو به من مثل نگاه دشمن

جسم تو گرمی نداره مگر تنت از آهن

سکوت تو یه فاجعه اس برای هم صدای تو

شکسته در گلو چرا طنین نعره های تو

تو که خود منی چرا غریبه ای برای من منو صدا نمی کنی

توو قاب سرد آینه به سوی من نشسته ای منو رها نمیکنی

شکست لحظه لحظه ام یه عادت برای تو

پرنده ی نگاه من اسیر در هوای تو

چرا تو که خود منی سکوت تو نمیشکنی

به من بگو چه میکشی تو قاب سرد آهنی

تو غربت نگاه تو که با نگاهم آشناست

یه دنیا حرف گفتنی ولی لب تو بی صداست

 

 

 


 

نوشته شده توسط مینا در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 10:55 موضوع | لینک ثابت


پست یکی مونده به آخر بعد هم تعطیل

یادش بخیر قبلنا فقط مینوشتم واسه خدا واسه کسی که.......واسه کسی که رفت و نگفت مینا زنده ای مینا مرده ای نگفت مینا چرا خواستی همه چی تموم شه.......کسی که نگفت خداحافظ

یادم میاد قبلنا خیلی خوب بودم خیلی با خدا حرف میزدم یادم همیشه خدا پیشم بود یادم به خاطر تو حتی ول کن خدا نبودم

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی قلبم

گریه کردمو نوشتم نازنینم یا تو یا من

بهت گفتم من طاقت یه بار دیگه خورد شدن و شکستنو ندارم نگام کردی گفتی نمیذارم هیچ اتفاقی برات بیفته اما.....حالا من موندمو یه دنیا خاطره که داره تو قلبم یخ میزنه من موندم یادگاری حرفات که هنوز تو مغزم....

به تو گفتم باورم کن میونه این همه دیوار

تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار

من واقعاً برات یه پرنده بودم که تو قفس زندانی کرده بودیش و فقط دلت میخواست برات بخونم یادت میاد همیشه بهم میگفتی مینا خیلی شبیه گوگوش میخونی و الان من همه ی آهنگای گوگوشو از حفظم اما کسی نیست که براش بخونم...

بنویس مهلت موندن یه نفس بود

سهمه من از همه دنیا یه قفس بود

خیلی وقت بود که برات گریه نکرده بودم دلم برات تنگ نشده بود اما برات دیروز گریه کردم برای خودم گریه کردم گفتم می بینی خدا آخر اون همه التماس کردنم بهت چی شد.....

بنویس که خیلی وقت واسه تو گریه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم

بعد از اینکه گفتم منو فراموش کن همه ی عکس ها و مکالمه ها و هر چیزی که مربوط به تو بودو از بین بردم و خودم هم احساس کردم که دارم با از بین بردن این خاطره ها زیر خلوارها خاک دفن میشم...

من که تو بن بست غربت زخمی از آواره پاییز

فکر چشم های تو بودم با دلی از گریه لبریز

چه شب هایی که از خوابم زدم تا باهات حرف بزنم ثانیه ثانیه از بودن با تو لذت ببرم اما 3 سال از همه چیم عقب موندم..

شب عاشقونه ی من که حروم شد

مهلت بودن با تو که تموم شد

کاش همون موقع که از همه چی قطع امید کرده بودم خودمو میکشتم تا نبینم روزی رو که داری از قلبمو یادم میری روزی که همه چی از یاد من رفت روزی که من شدم عشق یکی دیگه .....یکی دیگه...کاش کاش کاش

ندونستم باید از تو میگذشتم 

وقتی از غربت چشمات می نوشتم...

 


 

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 14:25 موضوع | لینک ثابت


حرف های دوستان عزیز به خدا

خودم (مینا)

سلام خدا جونم

منو که خوب یادت میاد کسی که روز شبش شده بود دعا کردن برای داشتن کسی که نفسش به نفس اون بسته بود به خاطره اون دل خیلی یارو شیکونده بود اما الان نه اونو داره نه کس دیگه ای رو تو این دنیا خدا جون لباس مشکیمو فردا از تنم در میارم نذر کرده بودم از اول محرم تا آخر صفر مشکی بپوشم تا فراموشش کنم و این کارو هم کردم خدا جونم بازم من موندمو تو کاش می تونستم برگردم به 3 سال پیش و همه چیزو از نو بسازم اما اما حیف که هیچ وقت نمیشه خدا جونم کمکم کن و در آخر هر جا دنیا که هست کمکش کن کاری کن که همیشه خوشبخت ترین باشه چون هر چی باشه........بازم عزیز با اینکه همه چی تموم شده.

داریوش چهاردولی-دف

سلام.خدای عزیز-سپاس تو را که ما را انچنان که باید باشیم افریدی کامل و تمام انچه را نیاز داریم به ما میدهی تو عالی هستی کمکم کن تا عشق بورزم بی چشم داشت.

مترسک غریبه

خدای عزیز!
من آرزوهای بزرگ دارم.اونی که به صلاحم رو برا
و
رده کنی
نمی تونم بشناسمت....ولی دوست دارم

سلمان

جناب خدا
واقعا انگیزه ت از اینکه این هستی رو خلق کردی چیه؟ واسه چی ما آدم ها رو به بازی گرفتی؟ ما رو فرستادی اینجا چیکار؟ که چی آخه؟

بــــــــــا نـــو

سلام خدا جون
اینکه می گن سرنوشت رو نمی شه از سر نوشت درسته یا خواستن توانستن است؟

مونا

سلام دوست من ، خدا
دوست داشتی جای من بودی و منم جای تو تا هم من می فهمیدم چقدر تو مهربونی هم خودت می فهمیدی دوری ازت چقدر سخته؟ راستی یادم رفت بگم همه ی آدما بهت سلام می رسونن ... قربانت ... مراقب خودت باش ...

پرنده کوچولو

خدای من
خسته ام ،چرا بهم نمیگی خسته نباشی؟ دوست دارم


نازنین

خداجونم ... قربون اینهمه مهربونیت بره نازنین . از وقتی اومدم خونتون مهمونی حس

می کنم همیشه پیشمی . دلم میخواد دوباره بیام خدا ولی ایندفه با همون گلی که

برام هدیه اوردی. بالاخره وقتی اینهمه هر

شب تو به نازنینت سر میزنی زشته من نیام . خدا ولی روم نمیشه. تو دوباره دعوتم

کن اخه خیلی بهم خوش گذشت اون دفه .اونم روز تولدم صدات زدو توام جوابمو

دادی.این بهترین هدیه ای بود که تا حالا تو روز تولدم گرفتم .

 

حمید

خدا جونم مامانم میبینی؟ من که خیلی وقته نمیبینمش به خوابم نمیاد
خدا جونم چرا قلب من درست کار نمیکنه؟چرا قلب من باید چهار بار عمل شه؟
مگه من کار بدی کردم؟
من که همیشه نمازمو میخوندم دوست دختر نداشتم مشروب نمیخوردم سیگار نمیکشیدم پس چرا قلب من؟

خدا جونم امسال عید رو همه میرن گردش ولی من میرم زیر عمل اونم تو یه کشور غریب دیگه
پیشم بیاییا خداجونم من اونجا تنهام میخوام بالا سرم باشی وقتی عملم میکنن یا اصلا منو با خودت ببر میخوام مامانمو ببینم خسته شدم نمیخوام دیگه با بابام تنها باشم نمیخوام خدمتکار خونمون به من دل بسوسوزنه نمیخوام...
آمین

سپهر

برای خدا مینویسم:
چه مهربان بودی وقتی دورغ میگفتی.

Devil

ای خدا جون
من انشا’ خوبی ندارم و فقط حرف دلمو میخوام بگم
البته همه ی اینایی که میگم نظر خود خودمه نمی دونم دوستام چه نظری دارن خودم فکر میکنم یه آدم تنهایی هستم که فقط و فقط دورم شلوغه و هیچ دوست صمیمی و با حالی ندارم که روش برای همه چیز حساب کنم نمی دونم واقعاَ چرا این فکرو می کنم ولی تو تنهایی خودم با خودم فکر می کنم می بینم که چه قدر تنهام (البته حساب دوستام با مامان و بابام جداست) و هیچ کسی هم همچین فکری راجع به من نمی کنه و همیشه از کارو و حرفام خوششون میاد........ولی بازم نمیدونم که چرا یه همچین حس و فکری نسبت به خودم دارم فکر میکنم یه خلا’ تو زندگیم دارم و امیدوارم که این خلا’ زودتر پرشه و حس خودم نسبت به خودم مثل بقیه شه....

مدیر روابط عمومی دفتر حاجی آقا

سلام....
خدای عزیز (هر چند که خیلی وقته دیگه عزیز نیستی) تو مثلا خدایی ؟ یه نگاهی به خودت بنداز...این رسم خدایی نیست...واژه ای به اسم عدالت به گوشت خورده تا حالا ؟؟
بی خیال... کاش بازم همون خدای خودم بشی

آرام

خدای عزیزم سلام
خدا جونم همیشه دوست دارم ما عاشقا مخصوصا مینا خانم خودمونو فراموش نکن بدون تو نمی تونم دووم بیارم.عشق از ما نگیر مرسی

Madgirl

ســــــــــــــــلام خــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا جونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم


به خاطر تمام داشته و نداشته هام ازت ممنونم

مروارید

خدایا فقط خوب بشه همین
مرسی

كيميا

خدايا .....

ديگه نمي خوام بيام دنيا . همين يك دفعه بس بود . (( يك جمعه تنهايي ))

يك جور عجيبي عاشقتم . يك جوري كه وقتي حست ميكنم ، اگه آدم خوبي باشم اون روز كه حست ميكنم ، اشك مي ريزم فقط اشك ... آروم .... آروم ....

((((((((((((( خدا ))))))))))))
همون حال قشنگيه كه بهم دست مي ده .

Sahar

خدایا.....خب چی بگم تو ذهنم هرچی باشه میخونی ....برای از تو گفتن و راز دل رو باهات در میون گذاشتن بهترین نویسنده هم که باشی کمه .....فقط میتونم بگم کمکم کن همین چون هرچی بخوام برابر با کمک خواستن از تو میشه کسی هستم که بهترین دوستم تویی اگه بهترین دوستت یا بهترین بندت نیستم ولی این موجود حقیرت فقط کمک میخواد همین کمکش کن آمین

 


 

نوشته شده توسط مینا در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 22:24 موضوع | لینک ثابت


یه بازی بین ما و خدا...

سلام خوبین دوستای عزیز .....همه رو خبر کردم تا بیاین توی این بازی شرکت کنید و حرفاتونو به خدا بزنید هر کسی هر حرفی داره میتونه به خدا بگه درست مثل این بچه ها لازم بعضی وقت ها ما هم بچه بشیم و حرفامونو از تهه قلب به خدا بگیم تا اونم با این که همیشه به حرفامون گوش میده اما شاید این بار بیشتر به حرفامون دقت کنه امیدوارم همه تون توی این بازی شرکت کنید و در آخر تمام جملاتو میذارم با اسمتون اگر دوست داشتید نو وبلاگ منتظر نظرا و حرفای زیباتون هستم......

خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟
امی

خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
لاری

خدای عزيز!

اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون ميدم.
ميگی

خدای عزيز!
شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های
روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم.
نان

خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟
جين

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
لوسی

خدای عزيز!

اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟
آنيتا

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه ا

يک اتفاق بود؟
نورما

خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟
جان

خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آن‌ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
نيل

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می‌کنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
دارلا

خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به
خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
جويس

خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی.
دوست تو (اما نمی‌خواهم اسمم رو بگم)

خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی.
بروس

خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم

می‌دادی‌ها! ها!
دنی

خدای عزيز!
من می‌خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
تام

خدای عزيز!
فکر می‌کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
روث

خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی‌کنم.
اليوت

خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می‌کنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.
راب

خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه‌ها گفت، اما اون‌ها درست به نظر نمی‌رسند. مگر نه؟
مارشا

خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.
با عشق کريس

خدای عزيز!
ما خوانده‌ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس‌های دينی يکشنبه‌ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط می‌بندم او فکر تو را دزديده.
با احترام دونا


خدای عزيز!
آدم‌های بد به نوح خنديدند « تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی می‌سازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو می‌کردم.
ادی

خدای عزيز!

لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم.
دين

خدای عزيز!
فکر نمی‌کنم هيچ کس می‌توانست خدايی بهتر از تو باشد.
می‌خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمی‌زنم.
چارلز

خدای عزيز!
هيچ فکر نمی‌کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه‌شنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود.
اجين


 

نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت


وقتی تو نیستی....




تو که میدونستی با رفتنت من داغون میشم با رفتنت خورد میشم با رفتنت یه چشمم اشک و یه چشمم خون.....
تو که میدونستی ثانیه ثانیه زندگی منو اسم تو تشکیل میدن هر وقت میخوام نفس بکشم نفسم با تو همراه با یاد تو با خاطرات تو با تک تک حرفات خنده هات .......تو که میدونستی....

 

تو نباشی چشام برات گریون

دنیا برام بدون تو زندونه

دستات اگه دستامو تنها بذاره

شب و روزم لحظه ای آروم نداره

 

از وقتی که رفتی شب و روزم شده گریه شده زجه اما.....اما بازم خدایی دارم خدایی که دلداریم میده خدایی که هر شب صدای گریه هامو میشنوه میاد باهام حرف میزنه همیشه یه لبخند رو لباش که آرومم میکنه......

 

تو که بارون تو چشامو می بینی

لحظه لحظه هارو کنارم میشینی

تو که مثل بارون آرومم میکنی

تو نباشی دل منو خون میکنی

 

من خیلی مغرورم هیچ وقت جلوی کسی گریه نمی کنم اما جلوی تو فقط اشک ریختم جلوی تو فقط ناله کردم ای سنگ صبورم که از همه دردام با خبری تو بودی تنها کسی که براش اشک ریختم هر کسی هم که هر چی گفت قبول نکردم گفتم ارزش این اشکارو داره ارزش این ناله هارو التماس به خدا رو داره آره برام خیلی بیشتر از اینا ارزش داری........

 

جز تو هیچ کسی..

درد عاشقیو غصه های منو خنده های منو

لحظه های منو گریه های منو ندیدو نشنیدو

 

یه چیزی رو میدونی این که من بین این آدما خیلی غریبم خیلی بی کسم خیلی تنهام اینجا فقط من موندمو خدا اینو میدونی که همیشه دارم وقتی پامو از در میذارم بیرون به امید اینم که بخوام بیام به پیشواز تو ........

من خیلی اینجا غریبم من همیشه چشم انتظار روزیم که برگردی ی ی ی ی ی ی ی......

 

وقتی تو نیستی من میشم بین این آدما مثل یه غریبه ووو

تو هم همه ها گم میشم دنبال تو دنبال تو

 

 

 

 







 

نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 15:32 موضوع | لینک ثابت


میخوام بنویسم.....



روزی با دو تا چوب کبریت آدمکی ساخنم تا تنهاییمو باهاش قسمت کنم و امروز اتاقم پر شده از آدمکای چوبی ولی هنوز تنهام.......

همیشه تو زندگیم هر کسی رو که دوست داشتم به یه نحوی از دستش دادم و ازم دور شده از همون وقتی که فهمیدم زندگی یعنی چی واژه ی رفتن داشت تو گوشم نجوا میکرد که بهش دل نبند مال تو نیست تنهات میذاره اما من همیشه با همه وجودم میگفتم نه دیگه نمیذارم این یکی رو از دست بدم اما اما اما.....بازم رفتنو رفتن

این روزا خیلی خسته ام دیگه نای هیچی رو ندارم نای نوشتن نای حرف زدن هیچی فقط قرص می خورمو می خوابم یه خواب شیرین به امید این که دیگه طلوعی نداشته باشه ........اما بازم صبح زودتر از همه بیدار میشم و طلوع خورشید و می بینم...

بازم نقابمو میزنم به صورتم و با یه لبخند که همیشه روی لبام به استقبال مردم میرم میگم میخندم همه رو خوشحال میکنم میشم سنگ صبور دیگران در صورتی که دیگه خودم واسه هیچی صبر و حوصله ندارم و کاسه ی صبرم خیلی وقت که سر رفته.....

 چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن.....

سرم سرم سرم خیلی خیلی درد میکنه حتی وقتی سرمو به دیوار می کوبم آروم نمیگیره نمی دونم چرا دیگه حتی با قرصم آروم نمیشم نمی دونم نمی دونم چه مرگمهههههههههههههه خدااااااااااااااااااااااااااا چرا انسان های مثل من از دنیا بیزارو آفریدی چرا؟؟؟؟؟ کسی میدونه چرا؟؟؟



 


 

نوشته شده توسط مینا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت


جاده اي خاكي


ساکت گريستن در اتاقي خالي از هجوم روياهاي بي پروا. ساکت رفتن در جاده اي خاکي از هياهوي مردمي که نقابهايشان آرام مي گويند : سلام . ساکت و بي صدا در انتهاي درياچه اي غرق شدن .ساکت اما پر از اميدهاي مرهوم.پر از صداهاي گنگ و نامفهوم...

نتهايي خيلي سختهِ

وقتي چشام به راهِ



وقتي بدونِ ماهِ

وقتي که شب سياهِ


تنهايي خيلي تلخِ وقتي که بي تو هستم
تنها مي مونِ دستم با اين دلِ شکستم

به برگ خيره شده بود و بر لب چيزي زمزمه مي كرد. باد تندي وزيد و زمزمه اش را خاموش كرد. كاش مي دانست كه نمي بايست به برگ هاي پاييزي دل سپرد ... و عشقش زير پاي عابران، له شد.


 

نوشته شده توسط مینا در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 20:55 موضوع | لینک ثابت




آخه رفته اون دیگه نمیاد

                              تا ابد دل من تو رو نمیخواد

                                                            حالا من موندم بیرون تنها

                                                                                           اسیر شدم من تو شهر غم ها

حالا رفتی بی تو من میمیرم

                                    گل حسرتو بی تو می چینم

                                                                     ترانه ی عشقو واست میخونم

                                                                                                    بروووووووووووو نمی خوام

اگه برگردی بمونی پیشم

 بدون دیگه اسیرت نمیشم

                                                                   دیگه فرقی نداره با کی ام

                                                                                                  بده تو یه عاشق خیالی ام

برو دیگه نمی خوام من تو رو

                                     میکشه این فکر منو آخر

 که مال کس دیگه بشی

                                                                                                      دیوونه دیوونه

نمی دونم میدونی که من

                               اگه ازت که بمونم دور میمیرم

                                                               برو از پیش من نمی خوام تو رو

                                                                                             می بوسمت میذارم کنار تو رو

دیگه نمی تونم تحمل کنم برو

                                 میدونم نیستی تو هم یاد من

                                                                جون من نگو عاشقم خواهشاً

                                                                                            نمی تونم بکنم یه لحظه فکرتم

دیگه نه نمی خوام

                       نمی تمونم نمیکشم نمی خوامت

                                                                  برو بذار تنها باشم بی خیالت


 

نوشته شده توسط مینا در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 17:31 موضوع | لینک ثابت


بذار رو......


بذار رو سینم سر تو چشمای خیسو ترتو

 

 بذار تا سیر نگات کنم بو بکشم پیرهنتو

 

بغل کنو بچسب بهم بکش دوباره دست بهم

 

 جز تو کسی رو ندارم نزدیک تر از نفس بهم



 

نوشته شده توسط مینا در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 12:6 موضوع | لینک ثابت


بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا....


دوباره باید بخونم یکی بود یکی نبود

ز شراره غم می سوزم ز تمامی وجود

دوباره باید بخونم یکی بود یکی نبود

بلبلی گوشه ی ویرونه می خوند برای یار

بعد مدتها کنار بابا بگرفته قرار

تموم رنج سفر رو برا یار داره میگه

از غم بچه ها و عمه داره حرف میزنه

بابا جون خوش اومدی به منزل فقیرونه

بیا بنشین بشنو درد دل یتیمونه

بابا جون خوش اومدی قربون خاک قدمت

به خدا دلم می سوخت رفتی سفر ندیدمت

تموم راه عمه مواظب بود من چشم به نیزه نیفته

وقتی رفتی دشمنا آتیش زدن به خیمه ها

برا خاطر چی میزدن کتک به بچه ها

بابا جون بین همه عمه مونو خیلی زدن

بابا جون منو ببین به صورتم سیلی زدن

بابا جون دردت به جونم

هر کی صورتم رو دیده میگه چون زهرا شده

صورت مادر تو آخه مگه چه طور شده

بابا جون داداش علی رو به کجا بردی بابا

بچه ها میگن اونو پیش خدا بردی بابا

بابا جون به من بگو بر سر تو چی اومده

داداشم علی اکبر برا چی نیومده

من نمی فهمم بابا بعضیا با هم چی میگن

همه بهم میگن یتیم بابا یتیم به کی میگن

مگه هر کی که باباش رفته سفر یتیم میشه

بابا من زنده اس بابا

بابای من سفر رفته برام سقاتی بیاره

بابای من خیلی قشنگه

بابا دخترای شاه میان جلوم وای میستن

میگن دلت بسوزه ما بابا داریم تو بابا نداری

دلت بسوزه نمیدونی چه کیفی داره

وقتی دست باباتو بگیریو راه بری

دلت بسوزه ما شبا سیر میخوابیم

دلت بسوزه ما شبا بسترمون گرم و راحت

مگه هر کی که باباش رفته سفر یتیم میشه

یا یتیم اونه که تو خرابه ای مقیم میشه

اینجا با زخم زبون آتیش به دل ها میزنن

اینجا رسمشون بده بچه یتیمو میزنن

بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا

در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا ..........

 

 



 

نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 ساعت 17:52 موضوع | لینک ثابت




وقتی که خالکم میکنن بهش بگین پیشم نیاد

بگین که رفت مسافرت بگین شماره ای نداد

یه جور بگین که آخرش از حرفتون هول نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبره من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارین آتیش بزنید

هر چی که خاطره دارم بریدو از بیخ بکنید

نذارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه

نمی خوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن

بذار نگات از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من

شل بشه با من کلی خاطره

برو نمی خوام ببینی خونه ی من خالی شده

همدم من به جای تو ریگای پوشالی شده

اون که می گفت میمرد برات دیدی راست راسی مرد

رفت و همه خاطرشم به خاطرت ورداشتو برد

بهش بگین نشست به پات بهش بگین نیومدی

بگین هنوز دوست داره با این که غیدشو زدی

نشونی قبر منو بهش ندین خوب میدونم

میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه

برو آتیش به قلب من نزن

بذار نگات از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من

شل بشه با من کلی خاطره

میخوام رو سنگ قبرم این باشه طلوعی که خیلی غم انگیر بود

قشنگ ترن خاطره ی عمرم غروبی که خیلی دل انگیز شد

رو سنگ قبرم بنویس روزی اومد با امید آخر

حالا بدرقه ی راهش داغی که موند رو دل مادر....

 

 



 

نوشته شده توسط مینا در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت


جعبه هاي سياه و طلايي


در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هايت را درون جعبه سياه بگذار و شادي هايت را درون جعبه طلايي.به حرف خدا گوش کردم.شادي ها و غصه هايم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد و جعبه سياه روز به روز سبک