ساکت گريستن در اتاقي خالي از هجوم روياهاي بي پروا. ساکت رفتن در جاده اي خاکي از هياهوي مردمي که نقابهايشان آرام مي گويند : سلام . ساکت و بي صدا در انتهاي درياچه اي غرق شدن .ساکت اما پر از اميدهاي مرهوم.پر از صداهاي گنگ و نامفهوم...

نتهايي خيلي سختهِ

وقتي چشام به راهِ



وقتي بدونِ ماهِ

وقتي که شب سياهِ


تنهايي خيلي تلخِ وقتي که بي تو هستم
تنها مي مونِ دستم با اين دلِ شکستم

به برگ خيره شده بود و بر لب چيزي زمزمه مي كرد. باد تندي وزيد و زمزمه اش را خاموش كرد. كاش مي دانست كه نمي بايست به برگ هاي پاييزي دل سپرد ... و عشقش زير پاي عابران، له شد.


 

نوشته شده توسط مینا در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 20:55 موضوع | لینک ثابت