روزی با دو تا چوب کبریت آدمکی ساخنم تا تنهاییمو باهاش قسمت کنم و امروز اتاقم پر شده از آدمکای چوبی ولی هنوز تنهام.......

همیشه تو زندگیم هر کسی رو که دوست داشتم به یه نحوی از دستش دادم و ازم دور شده از همون وقتی که فهمیدم زندگی یعنی چی واژه ی رفتن داشت تو گوشم نجوا میکرد که بهش دل نبند مال تو نیست تنهات میذاره اما من همیشه با همه وجودم میگفتم نه دیگه نمیذارم این یکی رو از دست بدم اما اما اما.....بازم رفتنو رفتن

این روزا خیلی خسته ام دیگه نای هیچی رو ندارم نای نوشتن نای حرف زدن هیچی فقط قرص می خورمو می خوابم یه خواب شیرین به امید این که دیگه طلوعی نداشته باشه ........اما بازم صبح زودتر از همه بیدار میشم و طلوع خورشید و می بینم...

بازم نقابمو میزنم به صورتم و با یه لبخند که همیشه روی لبام به استقبال مردم میرم میگم میخندم همه رو خوشحال میکنم میشم سنگ صبور دیگران در صورتی که دیگه خودم واسه هیچی صبر و حوصله ندارم و کاسه ی صبرم خیلی وقت که سر رفته.....

 چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن.....

سرم سرم سرم خیلی خیلی درد میکنه حتی وقتی سرمو به دیوار می کوبم آروم نمیگیره نمی دونم چرا دیگه حتی با قرصم آروم نمیشم نمی دونم نمی دونم چه مرگمهههههههههههههه خدااااااااااااااااااااااااااا چرا انسان های مثل من از دنیا بیزارو آفریدی چرا؟؟؟؟؟ کسی میدونه چرا؟؟؟



 


 

نوشته شده توسط مینا در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 16:12 موضوع | لینک ثابت