اگه حرفام بوی غم میده .....اگه حرفام بوی کینه میده....اگه دلم پر از تموم این زمونه ......اگه خسته ام از همه ی آدمای دنیا....به خدا دسته خودم نیست تو دلم هیجی نیست......نه کینه نه دشمنی و نه حس انتقام.
وقتی دارم می نویسم دلم صاف از تو وقتی دارم از تو میگم با این که دیگه رنگ لبخند رو لبم نیست.....اما میشه جای لبخند شوری اشک روی لبهام حس کنم...
شوری اشک رفتن تو از این دل بی سر و سامون از این قلب شکسته که هنوزم به امید تو میزنه....که هنوزم وقتی به صدای تپشش گوش میدم فقط یه چیزی میشنوم ......اسم قشنگ تو رو ..............هک شده تو تمام وجودم
من هنوز انقدر پست نشدم انقدر حیوون نشدم که بخوام کسی رو که برام حتی از پدر و مادرم عزیز تر به باد فراموش بسپارم ازت توی این دل حقیرم کینه بگیرم...
منم یه آدمم .....یه دخترم.....کسی که اولین بار طمع عشقو با چشمای تو تجربه کرد...
با حرفای تو بزرگ شد ...لحظه لحظه ی زندگیمو با تو بودم شب و روزم فقط یه اسم بود و بس
تمام رویاهام ....تمام آرزوهام ....تمام حرفام....تمام نوشته هام....تمام دقایقم چیزی نبود به جز آرزوی داشتنه تو....
اما حالا میگی که من با این همه سرشار بودن از تو و حس با تو بودم میتونم ازت کینه داشته باشم...
نه عزیزم من میگم تو منو بزرگ کردی با حرفات با کارات بزرگم کردی ازت ممنونم....ازت ممنونم ...ازت ممنونم...
ببین هنوز وقتی اسمت میاد این روح خاموش من بازم گرم میشه بازم حس گرمای دوست داشتن تو میاد تو رگاش بازم یادش میاد که آدم یادش میاد که زنده اس.......یادش میاد که باید دست به قلم ببره تا برات بنویس مثل قدیماااااااا نوشته هامو یادت میاد هنوزم داریشون.....چند سال دیگه اگه دیدی روی این کره ی خاکی کسی نیست که برات بمیره و جونشو فدات کنه .....برو سراغ نوشته هام فکر کنم اون موقع امیدوار بشی و یادت بیاد که یکی حتی اگرم زنده نباش به یادت و هر شب قبل خواب به یاد تو میخوابه و برات از خدا بهترن ها رو میخواد و هر روز صبح برات از خدا یه روز پر از سلامتی میخواددددددددد..........
پس نگو که مینا با این دل حقیرش میتونه از تو که بهترینی کینه داشته باشهههههههههههههههه.
دلم میخواست برات همینجوری بنویسم تا واقعاً باورم کنی اما این دست لامصب دیگه نمیکشه.
اسم من از یاد تو رفت ای آنکه در آینه ای این چهره ی خسته منم
این آه سینه سوز من دیوار سرد فاصله اس بین من و هم سخنم
فریاد من سکوت تو لب تو بازو بی صدا
عروسکی به شکل من غریبه اما آشنا
نگاه مات تو به من مثل نگاه دشمن
جسم تو گرمی نداره مگر تنت از آهن
سکوت تو یه فاجعه اس برای هم صدای تو
شکسته در گلو چرا طنین نعره های تو
تو که خود منی چرا غریبه ای برای من منو صدا نمی کنی
توو قاب سرد آینه به سوی من نشسته ای منو رها نمیکنی
شکست لحظه لحظه ام یه عادت برای تو
پرنده ی نگاه من اسیر در هوای تو
چرا تو که خود منی سکوت تو نمیشکنی
به من بگو چه میکشی تو قاب سرد آهنی
تو غربت نگاه تو که با نگاهم آشناست
یه دنیا حرف گفتنی ولی لب تو بی صداست
نوشته شده توسط مینا در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 10:55 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
دیر دیگه دیر اونکه میخوامش داره میره
دیر داره میره دل نازک من میشکنه میره
ازش نخواستم بمونه آخه فکر نمیکردم نمونه
خیال میکردم نگفته هامو از توی چشمام میخونه
بهش نگفتم دوسش دارم آخه فکر نمیکردم کم بیارم
فکر نمیکردم انقده راحت قلبمو پیشش جا بذارم
دیر دیگه دیر اونکه میخوامش داره میره
دیر داره میره دل نازک من میشکنه میره
وقتی که دوری وقتی که نزدیک
وقتی که روشن انگاری تاریک
وقتی بودنت حکم نبودن
وقتی موندنت حکم نموندن
انقده دیدن مثل ندیدن
انقده بودن مثل بریدن
انقده داشتن مثل نداشتن
انقده خواستن مثل نخواستن
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY